15 اسفند 90
دوست فمینیست اکتیویستم، پای چت فیس بوک است؛ مثل همیشه "آن" (on). آخرین خاطره ای که از او دارم، مربوط به یکی از اعتراضات خیابانی بعد از انتخابات است. او را در خیابان، تصادفی دیده ام؛ وسط جمعیت. و چقدر هم آن روزها آدم آشنا می دیدی. داشت از طرفی به دو می آمد و مرا که دید داد زد: اینجا نمونید، دارند گاز می زنند!
حالا به قول خودش "خانه نشین" شده و مشغول بچه داری. بچه ای که محصول روزها و ماه های افسردگی پس از انتخابات 88 است. می گوید: چه باید کرد!؟ چه می شود کرد این روزهایی که همه یا در بندند و یا از ترس دربند شدن، سکوت و انزوا پیشه کرده اند!؟ می گوید: دیگران را نمی دانم اما خودم دلم می خواهد کاری کنم، دلم برای همه آن روزهای با هم بودن و با هم کارکردنمان تنگ شده اما نمی دانم چه باید کرد. می گوید: تنها مانده ایم...و با اینکه نمی بینمش، می توانم حس کنم آه می کشد و شاید هم بغض کرده. از حس خودم می توانم حس او را درک کنم....کمی گپ می زنیم و من می روم سراغ کارهای همیشه تلنبار شده ام. مشغول کار می شوم اما جملاتش در سرم چرخ می خورد. چه باید کرد؟! چه می توان کرد؟! چطور می شود ادامه داد؟!
راستش این سئوال را بارها و بارها جور دیگری از خودم کرده ام. جوری که فکر می کنم جواب دادن به آن برایم راحت تر باشد. جوری که حالت "نسخه پیچیدن" و کنار گود نشستن و گفتن اینکه لنگش کن نداشته باشد. بارها از خودم پرسیده ام اگر الان ایران بودی، درست در این شرایط چه می کردی. خودم را می شناسم که نمی توانستم "هیچ" کاری نکنم. در عین حال، می دانم کار جمعی، مثل آن وقتها ممکن نیست یا بسیار سخت است. هرچند هنوز هستند "سخت جان" های روزگار سخت؛ اینها +، +، + و بعضی های دیگر.
اما اگر قرار بود من، من نوعی، امروز، در آستانه روز جهانی زن (8 مارس- 17 اسفند1390) ، به این سئوال خودم جواب دهم که چه باید کرد، می گفتم: "شنیدن" و همین یک کلمه کافی بود تا یک دنیا کار سرم بریزد، آنقدر که دیگر حتی وقتی برای نشستن پای فیس بوک و چت کردن هم پیدا نکنم.
برخی زمانها، زمانهای گفتن است، حرف زدن، بحث کردن و البته فریاد زدن. اما تنها انتخاب ما بین فریاد زدن یا سکوت نیست که وقتی فریاد زدن ناممکن شد، ناگزیر به سکوت پناهنده شویم. بین این دو، چندین گزینه ممکن دیگر وجود دارد و یکی از بهترینهای آن برای زمانه ما "شنیدن" است.
امامزاده ها همواره فضاهای عمومی زنانه ای بوده اند که زنان در آنجا، سفره دلشان را بی هیچ تکلف و ملاحظه ای باز می کرده اند. گاهی دلم پر می کشد برای اینکه بتوانم سوار مترو شوم، بروم شهر ری، بروم شاه عبدالعظیم و توی حرم گوشه ای بنشینم و صداهای زنانی را که صورتشان را به ضریح چسبانده اند و سفره دلشان را باز کرده اند بشنوم، در ذهنم ضبط شان کنم و یادداشت بردارم از همه شنیده هایم. بعد به این فکر می کنم که چند روز در هفته از جلو امامزاده صالح تجریش رد می شدم و یک بار هم راهم را کج نکردم به این قصد که فقط بروم تو و بنشینم به شنیدن داستانهای زنان، روایتهای صادقانه و بدون سانسورشان. و سعی کنم از خلال آن روایتها، که نه رو به من، و نه به قصد اجرا و نمایش، که رو به "خدا" و "امامزاده" و منجی های ذهنی گفته می شود، فهم مستقیمی از زندگی زنان سرزمینم پیدا کنم؛ فهمی که قطعا با فهمی که از شنیدن سرگذشت های آنها به عنوان وکیل یا حتی روزنامه نگار ایجاد می شود متفاوت خواهد بود.
اما اگر در ایران بودم، دیگر هیچ عجله ای در کار گذشتن از سرپل تجریش نبود. دیگر هیچ جلسه ای انتظارم را نمی کشید، قرار نبود بروم اوین و موکلی را ملاقات کنم، نباید مقاله ای می نوشتم، هیچ، هیچ، جز شنیدن هیچ نمانده بود. این بود که می شد آرام تر رفت، یا اصلا نرفت به سمت مقصد. ایستاد، یک سری زد به امامزاده صالح، بعد هم بیمارستان شهدای تجریش، اگر ساعت ملاقات بود، بعد هم بازار تجریش و شنید و شنید و شنید.
شنیدن این بار، به قصد بازگفتن نیست، به قصد اینکه بعدش حرف بزنی، بحثی را پیش بکشی، احیانا کسی را قانع کنی سر چیزی. شنیدن این بار، هم روش است و هم هدف و به باور من هم "ضرورت". ضرورت زمانه ای که گفتن، هزینه زیادی دارد. ضرورت زمانه ای که زیاد گفته شده و کم فایده داشته پس باید شنید و شنید، و از شنیده ها یاد گرفت تا بار دیگری که زمانه گفتن برسد، دوباره گفتنهایمان بی فایده یا کم فایده نباشد. نتایجی که از این شنیدن هدفمند و برنامه ریزی شده به دست می آید می تواند مبنای نوعی مطالعه مردم شناسانه شود با مقاصد اکتیویستی.
ضرورت دیگری هم هست و آن، بازپس گیری فضای عمومی است و زندگی کردن در فضای عمومی. دیر زمانی است فضای عمومی را از ما گرفته اند. از ساعتهای بسیار اندکی که بگذریم، دو سالی می شود که فضای عمومی دیگر هیچ تعلقی به ما ندارد. دوستان من مثل اشباح در شهر "رفت و آمد" می کنند اما شهر را زندگی نمی کنند؛ همین است که زندگی کردن در فیس بوک و دنیای مجازی برایشان آسانتر از زندگی کردن در فضاهای شهری شده است. خیابانهایی که یک روز عرصه "گفتن" بود، حالا سرشار از سکوت است؛ سرشار از ناشنیده ها. اما وقتی نمی توان "گفت"، "شنیدن" تنها راه بازگشتن به خیابان است، تنها راه بازپس گیری فضای عمومی. تنها راهی که حس کنیم شهر دوباره از آن ماست.
"شنیدن"، راهی است برای بیرون آمدن از خانه ها، بودن در زندگی جاری، آشتی دوباره با خیابانها، پارک ها و سایر فضاهای عمومی؛ بودن، ایستادن، دیدن و شنیدن، به مثابه یک "اکتیویست" و نه یک رهگذر یا عابر. در این شکل، ما دیگر رهگذران شتابانی نخواهیم بود که می خواهیم هر چه زودتر به محل کار یا دانشگاه یا خلوت تنهایی خود برسیم بلکه اکتیویستهایی خواهیم بود که همه تن چشم و گوش شده اند برای اینکه ببینند و بشنوند و بفهمند آنچه در زیر پوست جامعه و آدمهایش اتفاق می افتد. برای شنیدن صداهایی که شاید اگر زودتر شنیده می شدند، سرنوشت همگان اینی نبود که الان هست. شاید یکی از ما نیمکت پارک کوچکی را برای شنیدن هدفمند خود انتخاب کند و یکی دیگر، واگنهای زنانه مترو را؛ مقصد همانجاست که مبدا است؛ آنجا که هزاران روایت، هزاران داستان شنیدنی در انتظار گوشهایی هستند که امروز، می شنوند تا برای فردا برنامه ریزی کنند.
همه جنبش ها، دوران فراز دارند و دوران فرود که معمولا با تحولات سیاسی-اجتماعی همراه است. دوران فرود، همواره زمانی است برای بازبینی گذشته، نقد و بررسی آنچه به دست آورده ایم و آن چه از دست داده ایم و برنامه ریزی برای آینده و به باور من، "شنیدن" در زمانه فرود، گذاشتن آجرهای آینده روی هم است. می توان "شنیدن هدفمند" و برنامه ریزی شده را از همین امروز، از 8 مارس شروع کرد؛ به قصد فهم "زنان" سرزمینمان، مسائلشان، نحوه فکر کردنشان، دغدغه هایشان و... و در عین حال، بازپس گیری آرام آرام فضای عمومی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر