۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

11 اردیبهشت 91

کمیته گزارشگران حقوق بشر- با توجه به مسائل امنیتی، نام نویسنده گزارش، نزد کمیته محفوظ است.
***
ابتدای جاده ساوه، تابلوی کنار راه، نام " دولت‌خواه" را نشان می‌دهد. بچه‌های محلی می‌گویند که این منطقه به کوره‌پزخانه‌هایش، معروف است. اکثر کوره‌پزخانه‌ها در این فصل سال، تعطیل است. کارگران کوره‌ها، فصل تابستان را کار می‌کنند و سه فصل دیگر سال را بی‌کارند.
کارگران کوره‌پزخانه، معمولا به همراه خانواده‌هایشان در اتاق‌هایی که در کنار کوره‌ها ساخته می‌شود، زندگی می‌کنند. کار خانواده‌گی توی کوره‌پزخانه‌ها از معمول‌ترین اشکالی است که می‌توان مشاهده کرد. از کودک 7 ساله تا پیرمرد 70 ساله . برای زدن خشت بیشتر، تمام خانواده باید بسیج شوند و پول بیشتری در بیاورند. در سایر فصول سال نیز، مردان خانواده، به کارهای مختلف خارج از کوره می‌پردازند. ساکنان کوره‌ها، معمولا یا از مهاجرین هستند و یا از روستاهای دور به آنجا آمده‌اند. برخی فقط در فصل تابستان به آنجا می‌آیند و در سایر فصول به نزد خانواده‌هایشان در شهرهای خود باز می‌گردند.
**
وارد کوره که می‌شویم. مردی که در حال ساخت یک اتاق است و دستش توی گچ و خاک است. راهنمایی‌مان می‌کند به داخل. حدود 7-8 اتاق 12 متری کنار کوره‌ها وجود دارد. که خانواده‌ها، زن‌ها و بچه‌ها در آن زندگی می‌کنند. حمام و دستشویی در انتهای ردیف اتاق‌ها قرار دارد که به مردانه و زنانه تقسیم می‌شود.
در گوشه‌ای چند زن نشسته‌اند و در حال شستشوی لباس‌هایشان هستند. خودشان می‌گویند آب اینجا لوله‌کشی نیست و به همین دلیل، برای کودکان استفاده از آن بسیار ضرر دارد.
مقابل در یکی از اتاق‌ها که با یک ملحفه پوشیده شده است. دو دختر 20 ساله ایستاده‌اند. یکی‌شان، دانشجوی رشته مامایی است و آن یکی سال آخر دبیرستان است. از شنیدن اینکه کودکان اینجا درس می‌خوانند به شوق می‌آییم.
با این‌حال یکی از دخترها می‌گوید که همه جا اینطور نیست. در اکثر کوره‌ها، کارگران مهاجر سکونت دارند و نمی‌توانند کودکانشان را به مدرسه بفرستند. کارگران ایرانی نیز به علت دوری راه و مشکلات رفت و آمد از درس خواندن بچه‌هایشان چشم‌پوشی می‌کنند. به خصوص که اینجا هر چه اعضای خانواده بیشتر کار کنند، پول بیشتری در می‌آورند.
اما پدر این خانواده، آقا کریم، به درس خواندن بچه‌هایش اهمیت بسیار می‌دهد. آقا کریم کردِ بانه است. می‌گوید 20 سال است در تهران و در همین وضعیت زندگی می‌کند و 5 سال است، زندگی‌اش توی همین کوره می‌گذرد. به علت سابقه بیشترش، سرپرست کوره شده است و در سایر فصول سال نیز کارش نگهبانی از آن‌جاست.
آقا کریم می‌گوید که این اطراف معتاد بسیار زیاد داریم و کسی هم نظارتی نمی‌کند. می‌گوید:" دخترهایم که به دانشگاه و مدرسه می‌روند، امنیت ندارند." او همچنین در مورد امکانات بهداشتی و درمانی می‌گوید:" اینجا که چیزی نداریم، اگر اتفاقی بیفتد باید خودمان را به نزدیکترین مرکز درمانی بفرستیم که تقریبا دور است. سال پیش، یکی از ساکنان را با فرغون به بیمارستان رساندیم"
مرد دیگری که پسر عموی آقا کریم است، نزدیک‌تر می‌آید و به بیان مشکلاتش می‌پردازد، او می‌گوید:" مثلا اینجا بیمه داریم، اما چه بیمه‌ای؟ 5 ماه کار کرده‌ام، تنها 5 روز برایم بیمه رد شده است، نه بن کارگری داریم و نه هیچ‌چیز دیگر. اعتراض هم که کنیم، به سرعت تهدید میشویم که از اینجا بیرونمان می‌کنند. من یک مرد 40 ساله‌ام که هنوز نتوانسته‌ام برای زن و بچه‌ام یک اتاق توی این شهر فراهم کنم. 12 سال است اینجا کار می‌کنم. فقط3 سال سابقه بیمه دارم."
او ادامه می‌دهد:" حقوقمان را هم به موقع نمی‌دهند، من اگر برای شما کار می‌کنم، باید حقوقم را به موقع بدهید. چند ماه بعد به دردم نمی‌خورد. تازه آن‌موقع هم چک می‌دهند و نقد نمی‌شود."
کارگران کوره به ازای هر 1000 آجر، 15000 تومان دستمزد می‌گیرند. آقا کریم می‌گوید:" هر کس می‌تواند در روز 3000 خشت هم بزند،اما برای این کار باید همه خانواده کمک کنند."
پسر عموی آقا کریم در توضیح ساعت کارش می‌گوید:" ساعت کاری نداریم. هر وقت از کار افتادیم و دیگر جان نداشتیم، بر می‌گردیم خانه، 1000 خشت می‌زنیم، برای 15000 تومان، شما بگویید با این مبلغ دو تا هندوانه به من می‌دهند؟"
آقا کریم می‌گوید:" دخترم گوشه همین اتاق، بدون یک ریال خرج، درسش را خواند و دانشگاه سراسری در رشته مامایی قبول شده است. کارفرمای من ماهی 4 میلیون برای دخترش خرج می‌کند و آخر سر هم نتوانست به دانشگاه برود."
صدایش که می‌لرزد، دیگر اوج درد و غمش را نشان می‌دهد." یک‌سال است به دخترم قول داده‌ام برایش کامپیوتر بخرم، هنوز نتوانسته‌ام" . و قطره‌ی اشک آرام از کنار گونه‌اش می لغزد و به زمین می‌افتد ... و ما نیز
***
کار سخت و طاقت‌فرسا، بدون بیمه، بدون نظارت هیچ سازمان مسئولی، زندگی روزانه کارگران کوره‌پزخانه است. دست‌هایی که زیر زل آفتاب تابستان، خشت می‌زنند و در پایان روز، وقتی دیگر رمقی در بدن ندارند، به اتاق‌های کوچکشان بر می‌گردند . خشت‌هایی که رج به رج، سقف می‌شود و دیوار می‌شود و خانه‌های ما را می‌سازد.

بی‌آنکه بدانیم برای این آجرها، دست‌های کوچک کودکانی، از بازی و تفریح و کودکی محروم شده، بی‌آنکه بدانیم برای دیوار به دیوار این خانه‌ها، اشک‌های آقا کریم، جلوی چشم غریبه‌گانی، روی گونه‌هایش لغزیده و غرورش به‌زمین افتاده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر